ایلیاایلیا، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

ایلیا عشق مامان الی

ما برگشتیم

  ما برگشتیم سلام به دوستای عزیزم که ما رو توی این مدت فراموش نکردند و به ما لطف داشتند چند ماه گذشته به دلیل تغییر محل زندگی و کارم نتونستم از پسر عزیزم بنویسم البته بیشتر تنبلی کردم .در ضمن دوربینم خراب بود ...... به هر حال                                                            ما اومدیم    ...
19 دی 1391

مسافرت

٢٣  اردیبهشت راهی ساری شدیم .یک شب خونه خاله زهرا دوست مامان الی موندیم . کلی به ایلیا و مامان  و بابا خوش گذشت .خونه خاله زهرا در روستایی نزدیک ساری بود جایی شبیه بهشت....   24 اردیبهشت رفتیم محمود آباد مجتمع رفاهی شرکت نفت.3 شب اونجا بودیم کلی خوش گذشت آنقدر زیبا بود که لازم نبود از مجتمع خارج بشیم. این هم عکساش        29 اردیبهشت با پرواز ب...
25 آذر 1391

هدیه

  دیروز همراه مامان جون و بابایی رفتیم واسه گل پسر دوچرخه خریدیم کلی  ذوق کرد . اینم دوچرخه نفس مامان   ...
17 ارديبهشت 1391

ایلیا اوخ شده

  2 هفته پیش آخر هفته تعطیل بود و ما هم تصمیم گرفتیم به مامان جون سر بزنیم وراهی شیراز شدیم . یک شب قبل از برگشت ،خونه عمه فهیمه  دعوت بودیم ومامان الی قبل از اون رفت واسه خرید مانتو .از خونه که بیرون اومدیم ایلیا خوب بود یکدفعه توی پاساژ حالش بد شد وبالا آورد و از اون به بعد در 1 ساعت تا برسیم بیمارستان 5-6 بار بالا آورد و  مامان الی کلی ترسید .توی بیمارستان دکتر معاینه کرد و گفت گلو درد هست وآمپول  ضد تهوع زد و شربت آزیترومایسین داد.  بعد از آمپول بهتر شدی و کلی خونه عمه با آرشام بازی کردی.فردا صبح راهی خونه شدیم تا فرداش  هم...
17 ارديبهشت 1391

بازی بازی بازی

  ایلیا وعیدی ها اینم قصه واسه عروسکها اینم تعدادی از وسایل نقلیه ایلیا جونم اینم پسر خوب وقتی مامان خرید داره ایلیای عزیز و مامان الی  و بابایی در بهار91 نفس مامان این عکس با همین ژست پارسال هم همینجا گرفتیم و تو وبلاگت هست ایلیا واسه اولین بار بدون آموزش صخره نوردی کرد   ...
28 فروردين 1391

ایلیا

  اینم از ایلیا اولین باری که پسرم واسم گل آورد  الهی من فدای دستای کوچولوت عزززززززززیزم   این نون رو اقای نانوا به همین کوچولویی واسه ایلیا سفارشی زده: عاشقتم ایلیااااااااااااااااااااااااااااااااااا   ...
23 فروردين 1391

خبر خبر

روزها سخت و شیرینی که گذشت فرشته مهربون من ،مامان الی در 2 روز گذشته کلی استرس داشت چون قرار بود تصمیم بزرگی بگیره، تصمیمی سخت که نمیدونه در آینده تو چه برخوردی با این موضوع خواهی داشت. عزیزم بابا مدتی بود که اصرار می کرد اسم شما رو عوض کنیم ولی من جدی نگرفتم تا اینکه هفته پیش قضیه جدی شد،کلی بابا اصرار کرد و من که استرس زیادی داشتم  از اینکه خیلی دیر شده بالاخره قبول کردم که قرآن تکلیف را معلوم کنه .ما اسم سامیار واسمی که بابا اصرار داشت را لای قرآن گذاشتیم و تو 3 بار اسم منتخب بابا رو در آوردی و بالاخره مامان الی تسلیم شد که اسم فرشته مهربونم بشه ایلیـــــا   ایلیای عزیزم امیدوارم این اسم که نام ...
19 فروردين 1391